تبليغاتX
آسمان فرصت پرواز بلندی است ولی...
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 14:30  توسط زهره | 

ديدم او را آه بعد ازبيست سال

گفتم اين خود اوست يا نه ديگريست

چيزكي از او در او بود و نبود

گفتم اين زن اوست يعني آن پريست

هردوتن دزديده وحيران نگاه

سوي هم كرديم وحيران تر شديم

هر دوشايد با گذشت روزگار

دركف بادخزان پرپرشديم

ازفروشنده كتابي راخريد

بعدازآن آهنگ رفتن ساز كرد

خواست تابيرون رود بي اعتنا

دست من در را برايش بازكرد

عمرمن بود او كه از پيشم گذشت

رفت ودرانبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعري تازه گشت

بازهم افسانه ي مردم شد او

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 23:45  توسط عاطفه | 
از مشق پر شده

صد برگ دفترم

آن را به مدرسه

دیگر نمی برم

 

امروز رفته است

پایین پله ها

هم صحبتش شدند

کهنه مجله ها

 

خوشحال و خنده روست

چون که مچاله نیست

فریاد می زند

کاغذ زباله نیست

 

او با سواد خود

یک راه خوب یافت

این جمعه می رود

در سطل بازیافت

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 16:10  توسط عاطفه | 
غروب و سكوت و دل و هواي باراني

غم و فراق و غربت و گريه هاي پنهاني

شكسته ام غرور و دل و به انتظار وصالت

ز حال دلشكستگان چرا تو هيچ نميداني؟

نيامدي ز هجر تو بهار من خزان شده

بيا و نكته اي بگذار به سر خط پاياني

كنار جاده ي اميد برفت لحظه هاي عمر

به انتظار بودنت خميده گشت جواني

سوز دلم سوز جگر آه سينه غمگين

بيا كه نيست دگر طاقت و صبر و پريشاني

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 10:48  توسط عاطفه | 

قاصدک ! هان، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری

باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک !!!

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو. ، فریب

قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک !!!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

(مهدي اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 16:1  توسط زهره | 

هنگام سپیده دم خروس سحری

                         دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

                          کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

 خیام

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 13:26  توسط عاطفه | 
به قيمت يك بليط

آسمان را فتح كردم

سرخي لاله گفت:

مغرور نشو

قبل از تو به قيمت جان

آسمان را خريده ام...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 10:41  توسط عاطفه | 
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند ، جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰

ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ،
پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 22:55  توسط زهره | 
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم

برای آنکه باید باشد و نیست…

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 14:51  توسط عاطفه | 
 
به گنجشک گفتند، بنویس:
" عقابی پرید
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد "

و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه 
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد 
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال، کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز باز از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

 
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست 
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان...


"عرفان نظرآهاری"

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 15:37  توسط زهره | 

I'm An Angel With Broken Wings And Black Tears

Lost In This World...

Looking For My Hidden Love,

My Hidden LORD...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 17:34  توسط زهره | 

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

... 

همان جایی که گفتند:
یکی بود، یکی نبود . .. !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 18:15  توسط زهره | 

بار آخر من ورق را با دلم بُر میزنم!

بار دیگر حکم كن،

با دلت،

دل حکم کن...

حکم دل: هرکه دل دارد بیندازد وسط،

تا که ما دلهایمان را رو کنیم

دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود

پس به حکم عشق، بازی می کنیم:

این دل من !

رو بکن حالا دلت را

...

دل نداری؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 14:32  توسط زهره | 

گاهــی کسـی را دوســت داری ، نمی فهمـــــــــــ د !

گاهــی کسـی تو را دوست دارد ، نمی فهمــــــــــ ی !

گاهی هر دو هم را دوست دارید ، نمی فهمنـــــــــ د !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 13:4  توسط زهره | 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 21:50  توسط زهره |